اندر فواید خنده چه از لحاظ مکانیسم و فیزیولوژیش و ایجاد سرخوشی و شادی و ترشح سروتونین و دوپامین و ...سخن بسیار گقته شده و اینکه در هنگام خنده چند تا ماهیچه ی صورت درگیر این عملیات محیر العقول میشن و خنده ی واقعی چه نوع خنده ایه ..اینا همه یه قسمت ماجراست و اما اون چیزی که من بخاطرش تا اینجا اومدم و ذهن منو درگیر خودش کرده اینه که خنده داره به یه پدیده ی فراموش شده و نوستالژیک تبدیل میشه..واین فاجعه ای بس بزرگ و غیرقابل جبرانه...همین امروز که میرفتم از صبح با خودم قرار گذاشتم به پاس احترام به این روز بزرگ هم صورت خودم رو به خنده مزین کنم و هم اینکه سعی کنم با تلاش بی وقفه و هدفمند(و البته بدون یارانه!!) لبخندی هر چند اجباری و هرچند بی روح و کمرنگ به صورت بقیه بنشونم....الآن که از سرکار به خونه برگشتم دارم به کار عبث و بیهوده ای که امروز انجام دادم فکر میکنم و اینکه اصلا" نتونستم تو این کار موفق بشم..دستاوردی که کار امروزم برای من داشت این بود که نمیشه مردم رو به زور خندوند..امروز خیلی و چهره ها دقت کردم..چهره های مغموم و گرفته...عبوس و دردمند...ناراحت و عصبانی...رنجور و دردکشیده...ماءیوس و گریان...یعنی چقدر احتمالش هست که بشه اینهارو خندوند؟؟؟!!!!! حتی اینهایی رو که من دیدم نمیشد وادارشون کرد که به همدیگه و یا به غمهاشون بخندن.....برای چند نفر داشتم امروز میگفتم که بعضی جاها حتی دارن سرطان رو هم با خنده درمان میکنن یا اینکه کلاس های خنده درمانی هست و اونایی که تو این کلاسها شرکت میکنن و همکاری بهتری انجام میدن به درمان هم بهتر جواب میدن...فکر میکنید بعد از گفتن این حرفا چه عکس العملی داشتند؟؟؟خودتون حدس بزنید...یا من متهم شدم به اینکه شکمم سیره و از سر سیری دارم این حرفا رو میزنم و یا تو این جامعه زندگی نمیکنم و یا عقلم کمه و دچار زوال عقلم!!!!!حالا هر چی هم بگن که حتی اگه شده از سر اجبار و عمدی بخندین ولی امکان پذیر نبود..خنده ی تحمیلی و مصنوعی مثل یه نقاب زهرآگین میمونه که روی صورت کشیده شده باشه و آثار مخرب تری داره..خنده باید تجلی خوشی های درونی و احساس رضایت عمیق باشه...اون موقع است که میشه با یه لبخند زیبا منتظر آثار اجتماعی ناب و بی نظیرش باشیم....
کاش اجازه ندیم که خنده از بینمون رخت ببنده و بره..
کاش نذاریم فراموشمون بشه که باید بخندیم...نه به هم....با هم...
کاش تصور نکنیم که هر کی میخنده پس مشکل نداره....
کاش خنده هامون بادوام و پایدار باشه......
کاش بگیم:میخندم پس هستم....
شاید بعد دوباره یه قسمتایی بهش اضافه کنم...گفتنی زیاده و فرصت اندک...ممنونم که خوندین:)لبخندهاتون زیبا و بادوام...
من میخندم.....شما هم بخندین....
طبق یه برنامه ی از پیش تعیین شده قرار شد من و مجید(همسرم) برای یه کوهپیمایی ساده تو منطقه کلکچال در خدمت دوستان گرم و بامحبتمون در انجمن نابینایان تهران باشیم...پا به پای کسانی را بریم که فکر میکنیم به ما احتیاج دارن.ولی مدتی که میگذره میبینیم که ما بیشتر به بودن در کنار اونا محتاجیم.به اندازه ای که دل کندن ازشون سخته.کاش ما هم ذره ای از اعتماد به نفس و بلندنظری اونها رو داشتیم.....................
گفتنی خیلی زیاده..حرفای زیادی تو دلم هست..ولی فکر میکنم بعضی موقعا زیاده گویی باعث لوث شدن یه اتفاق مهم میشه...نمی خوام اونقدر پررنگش کنم که تو ذوق بزنه..ولی همینقدر میدونم که اونروز به یه آرامشی عجیب رسیده بودیم..تا خونه تو فکر بودیم..................................
امیدوارم بازم تکرار بشه...هوسی نبود که یک بار بس باشه....

پ.ن:انجمن مرکزی نابینایان در محله ی دروس تهران که شاید یکی از محله هایی باشه که ساکنین اونجا از تمکن مالی خوبی برخوردارن و قشر مرفهی هستند.ولی متاءسفانه اون چیزی که در اینمدت شاهدش هسنم اینه که علیرغم احتیاجاتی که افراد تحت پوشش این مرکز دارند کمک چندانی به اونها نمیشه..این کمکها میتونه شامل کمک های مالی و معنوی باشه..کمک هزینه های ازدواج و پیدا کردن شغل مناسب برای روشندلان عزیز..با یکی از دخترخانم های جوان گروه که صحبت میکردم میگفت لیسانس ادبیات داره و کم بینا هم هست.ولی متاءسفانه با وجود توانایی بالا کار مناسبی نداره و تو خونه روزگارر و میگذرونه.و این خیلی برام ناراحت کننده بود.یکی از مشغولیت هایی که میتونه این روشندلان عزیز رو کمی از مشکلاتی که باهاش روبرو هستند دور کنه پرداختن به یه کار مناسبه..حتی بعضیاشون میگن که چندان توجهی به میزان حقوقش هم ندارند..فقط بیکار نباشند...و این احساس مفید بودن چیزیه که همممون شاید تو اولین انشایی که با موضوع میخواهید در آینده چه ماره شوید نوشتیم که فردی مفید برای جامعه باشیم...و تو این مسئله با هم مشترکیم ....کمک کنیم تا اونها هم بتونن تواناییهاشونو به بقیه نشون بدن..کمک کنیم تا به همه ثابت کنن افراد مفید و تاءثیرگذاری هستند.....
آدرس:محله دروس.خیابان دولت(شهید کلاهدوز)-خیابان آقامیری_چهارراه قنات)-کوچه حسن تاش-انجمن مرکزی نابینایان-رئیس انجمن:جناب آقای جمالی (که در عکس هم حضور دارن.نفردوم ایستاده از سمت راست)
خیلی خوشحالم که دوباره موسم صعود قلم شد ....فقط یه چیزی:دعا کنین بتونم برم و برنامه ام جور بشه....از ته دل دوست دارم بتونم برم..دوباره دیدارها تازه می شه...
هر 4 برنامه برام جالب و هیجان انگیزه ..حالا تا ببینیم...........
با تشکر از میزبان های عزیز که قبول زحمت کردن و برنامه های پیشنهادی خودشونو ارائه کردند.
....و اما راءی من:
1) جنگل و آبشار خرپاپ میزبان : آقای فرید صدقی
2)قله قالیکوه -میزبان : آقای سعید سرلک
برچسبها: صعود قلم
به استحضار جامعه ی کوهنویسی میرساند با توجه به اطلاعیه های قبلی تا تاریخ 30 فروردین زمان برای اعلام پیشنهاد میزبانی داده شد و از روز 31 فروردین ماه تا پایان روز 3 اردیبهشت زمان برای رای گیری در خصوص میزبانی صعود قلم در نظر گرفته شده است .
دوستان می توانند 2 رای با اولویت اول و دوم در نظر بگیرند .
رای اول 10 امتیاز دارد و رای دوم 5 امتیاز
پیشنهادات بر اساس حروف الفبا :
1- قله باقران - میزبان : آقای هزاری و آقای مرتضی صالحی
2- قله برف انبار- میزبان : آقای محمد نادعلی نسب
3- جنگل و آبشار خرپاپ میزبان : آقای فرید صدقی
4- قله قالیکوه -میزبان : آقای سعید سرلک
پی نوشت :
1-به محض شروع رای گیری امکان نظر دهی این پست فعال میشود
2- صرفا رای های این پست لحاظ میشود ( دوستان فقط در این پست رای خودشون رو اعلام کنند )
3- جهت رفع شک و شبهه تمامی رای ها می بایست به صورت عمومی منتشر شود
4- در صورتی که فردی اولویت اول و دوم را یک برنامه در نظر بگیرد فقط اولویت اول برایش لحاظ خواهد شد ( 10 امتیاز )
5- تمامی رای ها در پایان رای گیری نمایش داده میشود
6- رای گیری بر اساس پیمان نامه صعود قلم انجام می پذیرد
7- تا 30 فروردین ماه امکان اضافه شدن پیشنهاد میزبانی وجود دارد .
8- رای گیری از ساعت 24 روز 30 فروردین تا 24 روز 3 اردیبهشت انجام می پذیرد
9: لطفا کوهنویسان نسبت به انتشار این اطلاعیه اقدام نمایند تا به همه ی کوهنویسان اطلاع رسانی شود.
پ.ن:توضیحات کامل تر رو در وبلاگ صعود قلم بخونین.http://soud-e-ghalam.blogfa.com/
دارم می شنوم...آره خودشه..صدای شیطونیو نمک پرونی آرزو و صدای شاتر دوربین مهدی ساقیه که مث موزیک متن فیلمه و کسالت رو از بین میبره.البته اگه کسالتی باشه........................
واااااااااای.......خدا نکنه از خواب بیدار شم.هنوز خیلیش مونده.......باید بقیه اش رو هم ببینم....با سرسختی چشمامو به هم فشار میدم...آره دارم میبینم....اگه این امیرحسین بذاره....تا میام بقیه شو ببینم هی چایی میاره و خوابو از سرم میپرونه.....سحر پیشنهاد خوبی داره..میگه بریم موءسسه رویان آزمایش بدیم....نیکو داره کتاب جمع میکنه هدیه بده به یه کتابخونه تو ی یه روستای محروم اطراف کهنوج.........احسان داره مستنداتی جمع میکنه برای یه دادگاه..شیدای سنگنورد کوچک خیلی خوشحاله که پیش ماست...علی شاه محمدی مهربون و همراهانش (و راننده شخصیش!)و شازده کوچولو که دیگه خیلیم تو خوابم کوچولو نیست و رضا(راز کوه) که مهربونی از چهره اش میباره و آقای آفرین زاد(بابای شیدا) هم دارن بار و بندیلشونو میبندن که برن شب شیرپلا بخوابن.....لیلا صالحی عزیز از گروه کوهنوردی قروه و اقلیما و خانم عزیزی رو هم دارم میبینم که از راه دوری اومدن..دوستان و همراهان و همسایه های آقا فرامرزم هستن....هادی پیروز حمیدی هم تو خوابم عین بیداری یجورایی بنظرم پسر عاقلی میاد...مرتضی غفوری رو هم شناختم و به خودم و حافظه ام آفرین گفتم.......ای بابا....کاش یکی به این امیرحسین میگفت تورو بمقدساتت بسه دیگه...بگو چایی نیارن.....
نور فلاشهای دوربینا داره خوابو از سرم میپرونه...یکی پس از دیگری....بی محابا و بی رحمانه ..تو خوابم همش لیلی میخواد حرفای خوب خوب بزنه و بقیه نمیذارن و هی صحبتش قطع میشه...مث تو بیداری......
خدای من........اینجا کجاست؟؟؟؟؟؟مث اینکه یه سردخونه است...نه...اسم یه وبلاگه....تنها در سردخانه...خدایا.......این چه اسمیه دیگه؟؟؟؟!!!
کاش نور فلاشا قطع میشد.....دیگه میخوام چشمامو باز کنم.....میخوام به بقیه اش تو بیداری فکر کنم....به همراهای خوب سحر که از قم اومده بودن.....و به اینکه جای خیلی ها خالی بود...و به اینکه امروز هم یکی از بهترین روزای عمرم بود....از صبح خیلی تلاش کرده بودم که مث آخرین پنجشنبه ی پارسال یه صعود عالی داشته باشم که نشد..ولی این دور هم بودن و گپ زدن هم صفایی کمتر از یه صعود خوب نداشت..دیدار با دوستان قدیمی و جدید..چیزیه که خیلی دوستش دارم....
پ.ن 1:این یکی از قشنگترین استقبالهایی بود که تاحالا ازخانم زود پاشو بیا که منتظرتیم....
پ.ن 2:پیشاپیش نوروز رو به همه ی دوستان خوبم تبریک میگم..فکر نمیکنم اونقدر زرنگ باشم که یه پست جداگونه ی تبریک نوروز بذارم..همینو از من حقیر فقیر پذیرا باشد..دل هاتون سبز و بهاری..روزهاتون خوش..جونتون سلامت..لبهاتون خندون....
پ.ن3:از بر و بچه های گل کوه هم سپاسگزارم که زحمت تهیه آش رشته رو کشیدن.خیلی بهمون چسبید.ناقلاها از کجا میدونستین من عاشق آش رشته ام؟؟:)))
ودر آخر..از حضور همه ی دوستان ممنون.دیدار با این آدم های خوب و وارسته باعث افتخاره برای من..پیشنهاد های خوبی داده شد کارهای انساندوستانه تو کافه کوه انجام بشه....برای مستحکمتر شدن دوستی ها نقد پذیر باشیم.نقد افراد نقد بشه نه اینکه شخصیتشون تخریب بشه.از عملکردها بگیم نه از افرادی که در بین ما حضور ندارن و نمیتونن از خودشون دفاع کنن............و خیلی حرفای خوب و بجای دیگه..
دوستان خوب دیگه ای که تو این برنامه حضور داشتن : الهه اشتری-مهسا و مریم وحیدی نسب ، حسین قدسیفر ، نیکو نیکنفس ، فواد نجفی ، لیلا مسعودی-فرزانه شهروی
راستی یه تبریک هم به سد ممد.چون خبر پیوند مبارکشو تو کافه کوه از طریق تماس تلفنی که با آقا فرشید داشت به اطلاع همه رسوند......غیبتش کاملا" موجه بود:)

جمع صمیمی دوستان در کافه کوه سوم
![]()
با تشکر ویژه از امیرحسین عزیز که اینقدر چایی بهمون داد...نه یکی ..نه دو تا....خیلی بیشتر:)
:))))))))
و من نيازمند ِ عشق بودم
براي چشيدن ِطعم آرامش.
و مي ترسيدم از پژمردن
پيش از شکفتن و غنچه دادن.
تنها براي مرد و زن
نه براي مادر و فرزند.
حتي وقتي جنازهام را تشييع مي کني.
ميان ِ مادر و فرزند جدايي افکند
نفرت يا مرگ حتي.
زيرا تو را به دنيا آورد ه ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن
تا زماني که خود فرزندي به دنيا آوري
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ
ناقلا یه کاری کرده که نتونستم کپی پیست کنم:))))زحمتش با خودتون...
اول با عذرخواهی از دوستان که ایندفعه نتونستم به محض پایین اومدن از کافه کوه آپ شم...اوندفعه خودمو چشم زدم..آخه بقدری سرگرم تعریف برای همسرم و بچه ها شدم که دیگه فرصت نوشتن پیدا نکردم.کاش میشد همون موقع که داشتم تعریف میکردم و با همون حس و هیجان و تازگی و بکری گفته ها و از همه مهمتر بدون شاخ و برگ اضافه و رنگ و لعاب زیادی و عین واقعیت همون لحظه با یه اجی..مجی... لاترجی کلمه ها میرفتن تو وبلاگم و مینشستن سرجاشون ...یعنی میشه یه روز این اتفاق بیفته؟؟!!!
...حالا که نشده...پس تنیلی رو میذارم کنار و مینویسم....
به نام آنکه عشق و محبت و دوستی را آفرید....اینها همه ی اون چیزایی هستن که ما حاضر بودیم بخاطرشون از دور و نزدیک...از ارومیه...از قم.....از کرج و دماوند و ......از همین تهران شلوغ خودمون تو این روز برفی و سرد دلمونو بذاریم کف دستمون و به خاطر ساعاتی همنشینی با " دوست " رنج سفر رو که بسیار هم دلنشین بود تحمل کنیم و راهی کافه کوهی دیگه بشیم...خاطره ی خوش کافه کوه اول هنوز تو یادمون مونده بود..خاطره خوب دوستی ها و مهربونی ها....هیچکدوممون با هم عهدی نبستیم برای تجدیدش...کسی به کسی قولی نداده و شرط و شروط و قرارداد و معامله ای هم در بین نیست.....خودمونیم و دلهای خودمون و یک حس آشنای دست یافتنی....
ابتدای راه با خودم خداخدا میکردم که کاش بچه هارو ببینم و با هم بریم بالا...که خوشبختانه ماهزاده و حمیدرضا رو دیدم....ماهزاده رو از صعودششم قلم (تیر90)تاحالا ندیده بودم و حمیدرضا رو هم از صعود توچال(شهریور90)....خیلی خوشحال شدم از دیددنشون..گپ میزدیم و میرفتیم بالا...هوا هم سرد بود و برف ریز ریز میومد.برف خیلی خوبی هم رو کوه نشسته بود و پا گذاشتن رو ی برفا خیلی برام دلچسب بود..رسیدیم جلوی کافه محمد تهرانی و من یه جوری با حالتی شبیه "پز دادن" گفتم:همینجاس...یعنی خواستم بگم که من اینجا رو خوب بلدم و 20 ساله که اینجارو میشناسم:)))
از بیرون صدای خنده های دلنشین بچه ها میومد بیرون...رفتیم داخل و دیدم بله...جمع دوستان جمعه....آقا فرشید...اقا فرامرز...عباس آقای ثابتیان...احسان.....و دختر نازنینی (بلا!!)که باراول بود میدیدمش به اسم سحر به همراه برادر و مادر گرامیش و مهدی فرهادی...ولی از لیلی خبری نبود و بلافاصله از اقا فرشید سراغشو گرفتم که گفت بعدا" میگم!!!!
به محض رسیدن آقا فرامرز با دادن یک هدیه ارزشمند(عکس قاب شده ای از کافه کوه اول) منو غافلگیر و خیلی هم خوشحال کرد....و بعد هم گپ و گفت با بقیه دوستان و اینکه پس چرا دوباره کیک نیوردی و پس بجاش باید عدس پلو بدی و.........در حین این صحبت ها بقیه دوستان هم کم کم از راه رسیدن: آقای ستوده و مهناز رستگار. پرستو . آرزو و مهدی .یوسف . هادی حمیدی و پیشاهنگ عزیز:آقای شمس خو و در آخر الهام...
کام همه ی دوستان با نقل احسان و سوهان سحر و شکلات آقای ستوده شیرین شد...و چایی داغی که اگه میدونستیم مهمون اقا فرشیدیم بی محابا 30-40 تا استکان میخوردیم..چون تو اون هوای سرد عجیب این چایی میچسبید:)))شدت بارش برف هم بیشتر شده بود ولی ذره ای نگرانی و چشمای کسی دیده نمیشد..معلوم بود که همه گرگ بارون دیده ان..و ازون گذشته بازار صحبت هم داغ بود...و سکاندار این ماه کافه کوه در غیاب لیلی عزیز اقا فرشید عزیز بود که متاءسفانه خبر فوت دوست لیلی رو هم بهمون داد و دلیل ناراحت کننده و غم انگیز عدم حضور لیلی باعث ابراز تاءسف همه شد..برای لیلی مهربونمون آرزوی صبر میکنم..
در بین معارفه دوستان صحبت هایی کردند که موافق و مخالف داشت ولی زیاد نمیشد روش بحث کرد.چون ممکن بود بحث به درازا بکشه..خیلی خوبه که یاد گرفتیم خوب به حرفای هم گوش بدیم و به دور از بحث های تند و تیز و قضاوت های عجولانه برنامه ای رو بخوبی تموم کنیم و با دلی شاد از هم خداحافظی کنیم..اینا همه تمرینیه برای بهتر شدن و سازگاری و بطورمفید باهم بودن و لذت بردن از وقت کمی که داریم....و برای ارتقاء سطح فکر و اندیشه و دانشمون...چه خروجیی بهتر ازین برای کافه کوه میخوایم...به دنبال چی هستیم مگه تو این جمع ها؟؟؟دوستی در بین معارفه میگفت اگه هدف فقط اینه که یه چایی بخوریم و بگیم و بخندیم و با هم آشنا بشیم من همین جا میگم که وقتش رو ندارم و از طریق وبلاگهامون میشه با هم آشنا بشیم!!!!!!!!!!!!مگه رفتن بزم عشق و دوستی و جایی که توش لبخندهامونو حراج کنیم و و غم هامونو به تاراج بذاریم (از متن کافه کوه دی ماه وبلاگ مکث)ارزش وقت گذاشتن نداره؟؟؟!!!!
..........و طبق معمول.گرفتن عکس یادگاری و خالی کردن جای دوستان عزیزی که دلشون پیش ما بود..و پایان کافه کوهی دیگر....
در موقع خروج از کافه امیرحسین ناظمی تازه از راه رسید که میگفت بخاطر ترافیک دیر رسیده!!!نمیدونم از کجا میومده که اینقدر دیر رسیده!!! بنده خدا دماغشم کوبونده بود به در ماشین:(ولی حداقل به مراسم برف بازی رسید...
پ.ن1:من اینجا قویا" اعلام میکنم که ساعت هاحضور مجازی نمیتونه جای دقیقه ای حضور حقیقی رو بگیره!!!
2:قرار شد آقای ثابتیان اسفندماه جای مارو تو کافه های پاریس خالی کنه:)))
3:از دفعه بعد قرار شد هر کی پول چایی خودشو بده.دیگه مهمونی بازی تموم شد:)))
4:آقا فرشید با جنبه ترین و باظرفیت ترین وبلاگ نویسیه که تا حالا دیدم:)
5:با تشکر از حضور سبز و خوشرنگ همه ی دوستان
6:و یه خبر مهم...تعریفام با اون شوق و ذوق برای همسرم افاقه کرد و بهم گفت دوست داره دفعه بعد باهام بیاد.....هورااااااااااااااااااااااااا:)))))))))پس دیگه نگران اذن همسر نباشم!!!!
بامید دیداری دیگر در کافه کوه اسفند...چه مبارک کافه ای بود و چه فرخنده شبی..........
بزودی عکس هم میذارم....
